تبلیغات
گفتم و باز میگویم... - عشق - ازدواج
 
گفتم و باز میگویم...
شب و روز ، سفید و سیاه
درباره وبلاگ


من و دل هیچگاه با هم کنارنیامده ایم

اومیخواهد بافریادش احساس تنهایی

و غربتم را بیدار کند .. من با سکوتم

مانع میشوم او میخواهد بغضم بشکند

و غرورم را زیر پابگذارد ... این بار من

سکوت میکنم اما او انقد فریاد میکشد

و غوغا به پامیکند که بغضم را بشکند

و آنگاه من فریاد میزنم و میگریم و او

دل سکوت میکند و آرام میگیرد

مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :



 

 یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت

 و با ارزش وقتی به من داد، تاکید کرد که " این کتاب مال توئه مال خود خودته

 من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو

 بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم

 چند روز بعدش به من گفت : کتابت رو خوندی؟گفتم:نه،وقتی ازم پرسید چرا ؟

 گفتم:گذاشتم سر فرصت بخونمش لبخندی زد و رفت.

 همون روز عصر با یک کپی روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود

 برگشت اومد خونه ما روزنامه رو گذاشت روی میز من داشتم نگاهی بهش

 مینداختم که گفت : " این مال من نیست امانته باید ببرمش " به محض گفتن این حرف

 شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر

 صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

 در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور

 اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت.  فقط چند روز طول کشید که اومد

 پیشم و گفت : ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می‌مونه، یک اطمینان برات

 درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست

 که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم،همیشه وقت هست

 که دلش رو به دست بیارم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم

 اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم،حتما در فرصت بعدی

 اینکارو می‌کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب

 نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه و هر لحظه

 فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه

 شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه

 ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر

 هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه!

 این تفاوت     " عشق و ازدواجه "

 





نوع مطلب : دل نوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 27 آبان 1391
مریم
شنبه 27 آبان 1391 21:30
ازدواج و عشق خوبه و كتاب و روزنامه هم خوبه ولی باید كاری كرد زندكی زود دیر نشود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر